X
تبلیغات
این روزگار آرام آرام می گذرد

این روزگار آرام آرام می گذرد
"از من تا خدا راهی نیست،فاصله ایست به درازای من تا من!و در این هیاهوی غریب من این من را نمی یابم"

پیشنهاد می کنم حتما این آپمو بخونین:

نزدیکه مهره و همه دارن آماده میشن که برن مدرسه ولی من دیگه به مدرسه نخواهم رفت...

این روزا یاد برگای زرد و نارنجی می افتم که تو راه مدرسه تو اون پیاده رو قشنگ،زیر پاهام خش خش صدا می دادن...یاد بوی نویی کتاب و دفتر تازه...یاد تیزی تراش جدید...یاد شادی توام با غم روز اول مهر-شاد از دیدن دوستام و غمگین از تموم شدن تعطلات-...چه روزایی بود!!!...

سال اول دبستان چه شیرین بود،خانم سمائی با چه حوصله ای به ما درس می داد،خیلی دلتنگشم دلتنگ موقع هایی که دست راستمو که باهاش مدادو گرفته بودم با دست راست خودش می گرفت تا کلمه ای رو که بلد نبودم بنویسم یادم بده...سال دوم خانم صالحی معلممون چقدر ساکت بود،هیچ وقت حتی بلند حرف نمی زد،آروم صحبت می کرد تا ما ساکت شیم و صداش رو بشنویم...سال سوم خانم شهیدی یه خانم جدی و بد خلق اما در عین حال مهربون!...سال چهارم خان حیات خوان با لهجه ترکی! بهمون درس می دادو بچه ها هم با همون لهجه یاد می گرفتن و تو املا هم با همون تلفظ غلط کلمه ها رو می نوشتن...سال پنجم خانم حمیدی یه خانم مومن که از خدا برامو غول ساخته بود و به بهشت رفتن رو سخت ترین کار دنیا تو ذهن ما ترسیم کرده بود! - خدا رو شکر که از گمراهی دراومدم واله کافر می شدم-.

دوران راهنمایی چه زود گذشت اصلن شروع و پایانش رو متوجه نشدم و فقط شیطونی رو یاد گرفتم و آموخته هامو به دیگران هم انتقال دادم! یاد پریسا شیطون ترین دوستم بخیر... تو دوره ی راهنمایی تغییرات زیادی کردیم،مثلا دیگه نمی گفتیم معلم و می گفتیم "دبیر". یه دبیر قرآن داشتیم که قصه های قشنگ قرآنی برامون تعریف می کرد...یه دبیر ادبیات هم داشتیم به اسم بهنامی فر که اونم لهجه غلیظ ترکی داشت و همیشه به من می گفت ساناز برو گج رنگی بیارو واسه همینم سوژه ما بود.دوم که بودیم کلاس ما یه تراس داشت،چه روزی شد اون روزی که از همون تراس سر معاونمون آشغال ریختیم و اون هم فقط منو دید!...همون سال با یکی از دوستام به اسم نسیم دعوای بدی کردم و تا می خورد زدمش...بنده خدا جراحتم دید! ولی بازم نگران منو نمره انضباطم بود در عوض من عین خیالم نبود تا جایی که مدیرمون خانم میرزاآقا می گفت ساناز یه ذره گریه کن دلم برات بسوزه!!! هنوز در تعجبم که چطور اون سال انضباط من بیست شد؟ واقعا مدیرمون چه فکری با خودش کرده بود؟!سوم که بودم با پریسا دوست شدم،خیلی شیطون بود یادمه هر روز ازین پاکن نرما که یه بوی خاصی هم داره می خریدیم و از 8که کلاسمون شروع می شد تا تا 12:30 تعطیل می شدیم اونارو میکشیدیم رو میز زمختمون و آشغال پاکن هارو جمع می کردیم ،زنگ آخر که می زدن می رفتیم دستشویی و صبر می کردیم تا بچه ها موهاشونو فشن کنن-اون موقع تازه فشن مد شده بود و ما می گفتیم سیخ سیخی- وقتی موهاشونو دست می کردن یه عالمه ژل هم می زدن ما هم تا ژلا خیس بود آشغالا رو می ریختیم رو سرشون! ولی ماجرا اینجا تموم نمی شد چون ما بعدش می افتادیم دنبالشون تا برسن سر قرار و عکس العمل دوس پسراشونو هم ببینیم... یه مدت بعد دیگه برامون تکراری شد و تغییر رویه دادیم هر روز غلط گیر می خریدیم و وقتی زنگ می خورد می رفتیم می نشستیم رو یه نیمکت شکسته که تو حیاط مدرسه نزدیک در بود،بعد غلطگیر و به حالت برجسته میریختیم رو میز تا بچه بیان روی غلطگیر خشک میشد،وقتی اونا میومدن از کنار میز رد شن میزدیم رو برجستگی غلطگیر و میترکوندیمش یه جوری که بپاچه رو لباسای اونا!یه بارم رو تخته کلاس شمع کشیدیم تا گچ روش ننویسه!یه بارم....

راهنمایی هم تموم شد و ما رفتیم دبیرستان:

سال اول یه دلهره ای داشتیم که نگو...خانم کریم معاون مدرسه،یه خانم باهوش که همه مارو به اسم و فامیل و حتی لقب یا اسم مستعار می شناخت!اردوی آخر سالمون خیلی خوش گذشت خانم افشارزاده معاون دیگه مدرسه خیلی دمش گرم بود! تو اتوبوس هرکاری رلمون خواست کردیم بنده خدا فقط پا به پای ما خندید، آخرشم عکسای خانوادگیشو که ت. گوشیش بود بهمون نشون داد...

براغی انتخاب رشته سال دوم به حرف هیچکس گوش نکردم و آخرش هم رفتم تجربی!اون سال من جزء انتظامات مدرسه بودم،اما از همه شرتر،خانم عظیم زاده دبیر زیستمون به مداد می گفت مَداد،منم سوژش کرده بودم و سر زنگش ازین ور کلاس به بچه های اون ور کلاس بلند بلند می گفتم مهسا مَدادرنگی آوردی به منم بدی(حالا خودم داشتما همراهمم بودا ولی...) یا مثلا سپیده مَدادپاکنتو چند لحظه بده من! یا بیتا چقدر از مَدادتراش من استفاده می کنی کندش کردی؟ یا اینکه ای وااااااای بچه من امروز یادم رفته مَدادنوکیمو بیارم!!اون بیچاره دبیر دفاعی ماهم بود و سر کلاشینگف توبه کرد!...عوضش سر زنگ شیمی که هر سه سال خانم متدین دبیرمون بود جیکم در نمی اومد اما بازم چندبار مشتی خندوندمش و اونم در کمال تعجب بیرونم نکرد!هیچ وقت از فیزیک خوشم نمی اومد،آخه همه دبیرای فیزیک تو همون اولین جلسه که می اومدن سرکلاس ما یه جمله رو به من گفته،اونم اینکه شما اسمت چیه؟خیلی حرف میزنی ازین به بعد سرکلاس من میز اول بشین..حتی چندبار امتحان کردم و با هماهنگی بچه ها قرار شد اصلن زنگ اول فیزیک حرف نزنم ولی این جمله لعنتی رو شنیدم!...دبیرای زبان و ریاضی هم که همیشه از دستم ناله می کردن که چرا تکلیف نمی نویسی؟ ولی چون تو این دوتا درس نسبتا قوی بودم نمره منفی نمی ذاشتن برام.سال سوم دبیر ریاضیمون اذیتم کرد و منم فقط یه جمله تو گوش دوستم گفتم امیدوارم امروز از پله ها بیفته اونم به خاطر من از پله ها خودشو اندخت پایین(مدیونید اگه فکرکنید پاش پیچ خورده بود...).یه بارم فقط گفتم خداکنه امروز خانم هاشمی نیاد اونم دم در پاش پیچ خورد .... نیومد دیگه!... ... خانم شکرالهی دبیر آمارمون نمی دونم هیچی نمی فهمید یا می فهمید و به رومون نمیاورد؟ دفتر 100برگ آمار همون طور سفید باقی موند براس سال بعدم! البته چندتا دونه ورق کنده بود م ازش که زنگای آمار اسم فامیل بازی کنیم واسه همینم 50 برگ شده بود:| زنگای ورزش هم من غیبم می زد اما چطور خانم رحیمی سختگیر که به همه با اینکه ورزش می کردن و فعالیت داشتن می داد 15 به من داد 20 خدا می دونه...یه دبیر عربی قدکوتاه سفیدرد هم داشتیم که خیلی از دست من و آیدا و سپیده قاطی بود،اسمشو یادم نمیاد آخه بهش می گفتیم "استوارت"...اون سال با سپیده و بیتا و فرزانه و صدف و سارا واسه 22بهمن کلاسمونو خودمون رنگ زدیم خیلیییییییییییییی کیف داد

سال پیش هم که واسه کنکور درس می خوندیم و از تابستون می رفتیم کلاس کنکور...امیدوارم خانم بهشیان منو ببخشه،اون روزی که با مظلومیت تمام بهم گفت تو دفتر دبیرا همه میگن شرترین کلاس ، کلاسB4، تنها دفعه ای بود که واقعا دلم برای یه معلم سوخت...بیچاره تنها معلمی بود که اجازه می داد از کلاس بریم بیرون به بهانه دستشویی و ...ما هم می رفتیم کلی خوراکی می خریدیم و زیر کاپشنمون قایم می کردیم...سر کلاس هم می خوردیم گاهی وقتا می گفت ساناز کم چیپس بخور یا اکرم خودت داری لواشک لیس میزنی بذار بقیه استفاده کنن از کلاس!دفتر نمره هامون تقریبا سفید بود فقط چندتا منفی کمرنگ تو خودنمایی می کرد که هیچ تاثیری نداشت! سر هر امتحانی که مراقبمون بود همه بچه نمره هاشون یکی بود خیلی باحال بود راحت سر امتحان کتاب باز می کردیم و راه میفتادیم تو کالس از این خودکار بگیر ازون مداد ...و تقلب می کردیم(خدا ما رو ببخشه)

دبیر زیستمون خانم نوری بود خیلی مهربون بود همه دوسش داشتن اما من نه نمیدونم چرا احاس می کردم داره تظاهر می کنه،خانم عبدی دوست داشتنی هم دبیر ریاضی خیلی حرص می خورد از دستم نه تکلیف می نوشتم نه سر کلاس گوش میدادم آخه کلاس کنکورامون کم پرو کرده بودن منو!

خانم یحیایی دبیر فیزیک بهترین دبیر فیزیکی که داشتم چون اون سال 15 شدم! نمیدونم چرا؟

خانم منشی زاده دبیر دینی بود بچه فامیلیشو عوض کرده بودن و گذاشته بودن س//ک...زاده به خاطر حرفایی که میزد! جالب اینجاس که اون سال معلم نمونه هم شد!

خانم اصغری دبیر ادبیات هم وقتی از کلاس ما میرفت بیرون می شد فهمید که چندتا به موهای سفیدش اضافه شده...

اون سال فقط از یه معلم یه ذره حساب میبردم و کمتر اذیتش کردم اونم خانم ریاضی دبیر شیمی بود...

اما استادای کنکوری :

آقای حسینی استاد ریاضیمون با تکیه کلام بابایی و باباجون و پدرجان!خیلی باحال بود از جوونیش برامون خاطره می گفت و شعرای عرفانی قشنگ برامون می خوند

آقای مردی استاد فیزیک که کوه حوصله بود

آقای خدایاری که خیلی خوب بود و یه بار به من گفت سارا وقتی پرسیدم چرا؟ گفت چون شبیه دخترمی و اسم دخترمم ساراس عکسشو بهم نشون داد شبیه من نبود...راستی ایشون استاد شیمی بودن

آقای قاضی که استاد ادبیات بود اون سال بابا شد و سوژه دار و دسته یگانه اینا

آقای مرادلو استاد عربیمون که بمب انرژی بودن...اون سال رفت مکه و ما داستان ها داشتیم واسه ولیمه ایشون!

و خانم نفیسی که فقط پول کلاسشو دادم و هیچ وقت حتی از ریختش هم خوشم نمی یومد...اَه اَه!

و با لا خره معونمون خانم محیط که چون بابام انجمن مدرسه بود هیچی بهم نمی گفت!البته فقط یه اتو ازم داشت اونم دعوام با نوشین بود که کلفت ترین پارتی رو داشت و "ننه فولاد زره"(همون محیط) سرویس مدرسه اش بود... سرویس شخصی...

سال پیش هم تموم شد و اکیپ ما (منو ملیکا و فتانه و مهسا) از هم پاشید :(

منم یه سال موندم پشت کنکور و اون سالم کلاس کنکور رفتم: فیزیک(علی کرمی).ریاضی(مهندس خوانچه زر).زیست (دکتر مهدی آرام فر)

که اون سال بهترین معلم زنگیمو داشتم : دکتر آرام فر که هیچی ازشون نمی گم، چون میترسم بگم و کم بگم!

اکیپ دوستی پشت کنکوریمون من و یگانه و شقایق و مونا و مژگان و مرضیه و اون یکی شقایق و پریناز خیلی خوب بود ولی اونا نتونستن این رفاقت رو نگه دارن

الان مونا ازدواج کرده و مرضیه اینا از این محل رفتن و مژگانم که سرکار میره و وقت نداره ، شقایقا هم که باهم خوشن و پرینازم سرش تو کار خودشه

یگانه ام که....

 

حالا دیگه هرچی حسرت بخورم تمومی نداره...

 

چقدر دلم میخواد کلاسای آقای آرام فر برام تکرار شه!!! که خدا می دونه چقدر دوسش دارم.....


سه شنبه 1391/06/28 | 16:43 | ساناز |

خدایا!

تو دیدی من دعا خطا کردم

دلم گم شد دعا کردم

واسم خیلی دعا کنید....

واقعا محتاجم....


خدایا امشب زیباترین سرنوشت را برای عزیزی که این نوشته را می خواند مقدر کن.

خدایا بهترین روزگاران را برایش رقم بزن و او را در تمامی لحظات دریاب...

مبادا خسته ، بیمار،افتاده و با غمگین شود.

دلش را سرشار از شادی کن و آنچه را که بهترین بندگانت عطا میکنی به او نیز عطا کن!

آمین... ...


پنجشنبه 1391/05/19 | 22:14 | ساناز |

الهی حالی نو تحولی بسیار خواهم

 

عیدتون مبارک....

 

این مطلب رو روزای آخر 90 نوشتم....



ادامه مطلب
سه شنبه 1391/01/01 | 20:14 | ساناز |


می خواهم امشب سنت شکنی کنم!
نمی شودی در کار نیست
باید بشود
همین امشب باید به همه ثابت کنم
ثابت کنم که گنجی دارم بی رنج!
باید ثابت کنم که تو را دارم
باد همه بدانند
که تو گنجی...بی هیچ رنجی
چه زیباست حسادت جهانیان به من...
وقتی گنجی دارم شبیه عشق! یا ازجنس عشق و...شاید هم خود عشق
آری...آری...تو خود عشقی
در مقابلت باید سجده زد
باید مشتی خاک شد
تنها عشق می تواند چنین بزرگی کند برای منی که لایق نیستم
آری خدای من، تو خودِ خودِ عشقی..

ولنتاین مبارک

مامان خوبم تولدت مبارک


سه شنبه 1390/11/25 | 17:3 | ساناز |

بنام سلام

سلام!



ادامه مطلب
جمعه 1389/06/05 | 15:18 | ساناز |

این مطلب از خودمه

البته جمه نوشتمش اما تا تصمیم بگیرم که بذارم تو وب طول کشید!



ادامه مطلب
سه شنبه 1389/06/02 | 15:1 | ساناز |

Menu
.............................................
Other links
.............................................
Design
.............................................
Other
.............................................

statistics